کویر ..

آنچه در کویر زیبا می روید، خیال است ...

کویر ..

آنچه در کویر زیبا می روید، خیال است ...

درباره بلاگ
کویر ..

چون غباری در بیابانی ..
-------------
کویر انتهای زمین است. پایان سرزمین حیات. صحرای بیکرانه ی عدم که خوابگاه مرگ و جولانگاه هول است. در کویر، راه، تنها به سوی آسمان باز است.
-------------
کپی از مطالب وبلاگ جایز نیست.

طبقه بندی موضوعی

در همه این سالها، از میان همه آدم های دور و برم تنها کسی که، درست عکس دیگران، در شلوغی ها، جشن ها، مهمانی ها، دور هم بودن ها و .. و در همه ی شاد ترین لحظاتش، جای خالی مرا احساس می کند، تلفن دستش می گیرد و در حالی که دور و برش پر از شلوغیست و صدایش، با غم خاصی، به سختی به گوش می رسد مرا یاد می کند، مادرم است ..

امروز آدمی را دیدم که صادقانه، دروغ می گفت. نمی دانم، واقعیت را فراموش کرده بود یا تکرار ِمدام ِروایت ِساختگی توسط خودش، خودش را هم فریب داده بود. حالت دوم نزدیک تر به نظر می رسید ..

پ ن:

آدمی اگر می خواهد روایتی را هم آن چنان که نیست روایت کند، حتما باید هر از گاهی واقعیت را با خودش مرور کند، اصلا بعید نیست که خودش هم، فریب خودش را بخورد ..

... از حال و روز اون گز چی می فهمی؟ .. تو بگو .. من بگم؟ گز یعنی تنهایی ..  یعنی تشویش سال بعد .. یعنی آتش روز .. یعنی سوز شب .. یعنی جگر تشنه .. یعنی دل سوخته .. یعنی همه عمر حسرت .. یعنی همه عمر سکوت .. یعنی همه عمر جنگیدن .. گز یعنی تک و تنها وسط طوفان شن .. یعنی نا امید از آسمان .. یعنی اسیر زمین .. یعنی ... خب پس اگر بر می گشتی به اختیار خودت بود دوست داشتی چه درختی باشی؟ زیتون؟ بید؟ هان؟ .. اگه بر می گشتم؟ .. آره. اگه دست خودت بود .. اگه دست خودم بود؟ خب باز .. باز .. باز همون گز و تاق .. همون گز و تاق؟ .. آره همون گز و تاق ...

زندگی را مثل یک تابع پیچیده با متغییر های ِغیر ِخطی فراوان می دیدم. متغییر هایی که خیلی از آدم ها نمی دیدنشان. خیلی ها ثابت فرضشان می کردند . خیلی ها اشتباه در نظرشان می گرفتند. من اما می دیدم. گرچه که معادلاتم پیچیده می شد. ولاینحل. هرچقدر تلاش می کردم نمی توانستم سیستمم را پایدار کنم. متغیرها زیاد بودند و غیر خطی. ورودی ها، عجیب و غریب. به ناچار سعی می کردم حول نقاط هدف، معادلاتم را خطی کنم اما درست از کار در نمی آمد. تقریب ها همه به بیراهه می رفت. دیگر خسته و مستاصل شده بودم. بعد از آن آدم هایی را دیدم که معادلاتشان با من فرق می کرد. یک معادله ساده ی تک متغیره داشتند.  آدم های ِوظیفه محوری که فقط به پروسس فکر می کردند. پایداری با ناپایداری برایشان هیچ فرقی نداشت. آدم هایی که ورودی و خروجی سیستم اصلا برایشان مهم نبود. آدم های آرامی که ورودی را بهترین ورودی ممکن می دانستند و به خروجی ایمان داشتند. از زمان نشستن برایشان گفتن فکاهه بود. بعد از آن همه زندگی ام را در این آیه می دیدم. یا صاحبی السجن اارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار. دیدم آن نگاه نشان از بزرگی نبود نشان حقارت بود نشان ضعف بود نشان بی ایمانی بود. آدم هایی را دیده بودم که خدا را داشتند. انگار مسئله خیلی ساده تر از این حرف ها بود. یحبونهم و یحبونه ...

ابوحمزه ثمالی فرازهای غریبی دارد.یکی از جملاتش اما عجیب در من اثر می کند. جایی می گوید اگر گناه کردم نه از این بود که ربوبیتت را منکر بودم یا فرمانت را سبک شمردم یا تهدیدهاىت را بى ارزش فرض کردم .. بلکه .. این جا آن جمله  را می گوید ..  "لکِنْ خَطَّیئَهٌ عَرَضَتْ" .. اما گناهی بود که پیش آمد .. چقدر دست های خالی در این جمله است .. چقدر تنهایی در این جمله است .. چقدر بی بهانگی در این جمله است  ..  چقدر حرفی برای زدن نداشتن در این جمله است  ..چقدر خالی بودن در این جمله است .. چقدر "قله حیایی" های فراز های قبل اینجا پر رنگ می شود ..  چقدر شرمندگی در این جمله موج می زند  .. چقدر ..

الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب و عقلی مغلوب و هوائی غالب و طاعتی قلیل و معصیتی کثیر و لسانی مقر بالذنوب  فکیف حیلتی؟

 

پ.ن اول:
تنگ‌ست جهان بر .. من ِبیچاره‌ی غمگین ..

پ.ن اول:
شهید تیغ تغافل .. بر آستان که نالد ..

پ.ن اول:
یک ﺩﺍﻧﻪ ﺯ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﻧﻤﺎﺯ ﺳﺤﺮﺕ ﺭﺍ .. یک ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﻣﺤﺘﺎﺝ .. ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ ..

 

پ ن وسط:
گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم .. اما دلم برای همان هیچ‌کس گرفت ..

 

پ ن آخر:
تو هم تنها شدی اما .. کجا حالت مث من بود ..

گفت خدایش بیامرزد. ترسی افتاد به جانم. بهش گفتم من اگر مردم حواست باشد نگویی خدایش بیامرزد. بگو .. بگو .. خدا بیامرزدش. این ضمیر متصل شین را وصل نکنی به خدا. که اگر وصل کنی دیگر دعا نیست. که مایه ی حسرت و عذابم می شود. که باید بگویی خدایانش بیامرزند ..

امروز دم غروب وقتی داشتم بر می گشتم، پشت چراغ قرمز، توجه ام جلب شد به خودروی کناری ام. صدای دعوا بلند بود. مرد جوانی داشت با خانم مسنی که کنارش نشسته بود بشدت بحث می کرد. در یک آن با مرد جوان چشم در چشم شدم. اول به علامت اینکه ساکت شود انگشت اشاره ام را گذاشتم روی بینی ام. بعد به پیراهن مشکی ام اشاره کردم و سری به علامت تاسف تکان دادم. مرد همانطور خیره نگاهم می کردم. چراغ سبز شده بود ..

 

پ ن:

"آخرین پرنده را هم رها کردم .. اما هنوز غمگینم .. چیزی در این قفس ِ خالی هست .. که آزاد نمی شود ..."

 

 

ما هم اولش نگاهمان به آسمان بود. فقط راه را اشتباه رفتیم. دیدیم در دوردست ها جایی زمین می رسد به آسمان. برای همین، خط رسیدن ِزمین به آسمان را نشانه گرفتیم و دویدیم. دویدیم و دویدیم و دویدیم. عرق ریختیم، زخمی شدیم اما هیچ وقت نرسیدیم. حتی نزدیک هم نشدیدم. و اما .. آنقدر به این خط خیره شدیم که آسمان یادمان رفت. حتی زمین را هم. بعد از آن نه دل در گرو آسمان داشتیم، نه هوس زمین. آن خط موهومی همه حجم چشمانمان را پر کرده بود.

.

.

من این روزها هنوز گاهی از خودم می پرسم، در آن دوردست، زمین است که می رسد به آسمان یا آسمان است که می رسد به زمین، می دانی؟

مقصر خودم بودم. دستگاه در رفت. خورد وسط ساق پام. یک لایه تراشید. درد پیچید توی وجودم. پیش چشمانم سیاه شد. سید صورتش را با دو دست پوشانده بود. نمی دانم چرا، من اما هی دردش را با تو مقایسه می کردم. هی از خودم می پرسیدم کدام دردش بیشتر است. هی دوست داشتم به خودم بقبولانم که درد استخوانم بیشتر است .. اما .. شکست خوردم ..

 

می پرسد: از خودت بگو. چه بگویم. چطور بگویم. بگویم هر روز بیشتر توی خودم مچاله می شوم؟ بگویم روزهایم خالیست؟ بگویم هر روز دوست داشتن هایم محدود و محدودتر می شود؟ بگویم از آرزوهایم چیزی باقی نمانده؟ از سیاهی شب بگویم یا از کوتاهی سقف آسمان؟ از دلتنگی که همراه با زمان کش می آید یا از فروریختن های ناگهانی. از قفس بگویم یا از بالهای بریده. از، از خواب پریدن های شبانه بگویم یا از بغض های کال صبح گاهی .. چطور بگویم نه چراغ روشنی در آینده می بینم که بسویش حرکت کنم و نه لذتی از گذشته برده ام تا برگردم و در آن غرق شوم .. می گویم همه چیز خوب است. همه چیز همان جاست که باید.

دیدن لبخند مستانه و غرور آمیز جوانی که پشت ماشین گران قیمتش، برای عبور یک فرد مسن از خیابان نگه می دارد، انگار که جهان را فتح کرده، همان قدر حال بهم زن است که نایستادن جوانی دیگر.

دیشب جایی نوشتم: پارادوکس از چند خدایی است. از آن به بعد مدام همه این سالها می آید جلو چشمم ..

درد کشیدن لذتش به سکوت و تنهایی است ..

 

از میان روایت های متفاوت، برای یافتن حقیقت تنها کافی است شنونده خوبی باشی. روایت های ِافراد، حتی به مقدار اندک دارای تناقضاتی است که می تواند حقیقت را آشکار کند. کافیست روایت های ِافراد از ماجرا شنیده شود، به جزییات ِبی اهمیت دقت شود و از آنها  سوالاتی جزیی و بی اهمیت مطرح شود. آدم های بسیار اندکی هستند که می تواند با هماهنگی کامل با یکدیگر روایت های ِیکسانی از یک ماجرا داشته باشند. در شنیدن روایت های ِمتفاوت، باید به جزییات ِبی اهمیتِ روایت ها، اهمیت داد.

دخترک لبخند زد. برای پاسخ به لبخندش ترمز زدم، به اندازه یک لبخندزدن و بعد راه افتادم. و فاصله من تا مرگ به اندازه همان یک لبخند بود. به اندازه لبخند من، یا لبخند دخترک. نمی دانم. مرگ آمده بود اما با لبخندی گذشت ...

گفت یک نوشته باید بنویسم با موضوع جوانی. با همان لحن خودش برایش نوشتم: 

راستش، اولش، اولش که می‌گویم یعنی دقیقا همان اول ِاولش، فکر می‌کردیم جوانی ِخودمان است. اگر هم برای یکی خرجش کنیم، یعنی مرام گذاشته‌ایم. گفته‌بود جوانی‌تان را خرج من کنید. با خودمان فکر کرده بودیم حالا خرجش بکنیم یا نه. برایش مرام بگذاریم یا نه. کمی دو دل بودیم. جوانی بود دیگر. یک بار که بیشتر به آدم نمی‌دادند. شدیم آدم حساب و کتاب. اینکه کجا خرج کنیم بهتر است. آخ. نفهمیدیم آقا، نفهمیدیم. خیال می‌کردیم ما باید مرام بگذاریم و خرج او کنیم. نگو او باید مرام می‌گذاشت و می خرید. وقت زیادی را از دست دادیم یک روز که به خودمان آمدیم دیدیم جوانی‌مان عین یک سیب پوست کنده، کف دستمان است. داشت خراب می‌شد. حالا هی این‌ور و آن‌ور می‌دویدیم. به هر کسی رو می‌انداختیم. به هر چیزی چنگ می‌زدیم. فایده نداشت آقا. سیب جوانی‌مان کم‌کم دا‌شت رنگ عوض می‌کرد.  شما که غریبه نیستید، کم‌کم داشت از سیب بودن می‌افتاد. خلاصه که آقا، برادر، سرور، جانم برای‌تان بگوید که به خودمان که آمدیم دیدیم سیب جوانی‌مان خریدار ندارد که ندارد. اصلا فکرش را هم نمی‌کردیم. اما خب شده‌بود دیگر. شده بود مثل داستان یخ‌های آن یخ فروشی که عصر یک روز گرم، می‌گفت نخریدند اما تمام شد. خلاصه که سیب قهوه‌ای شده‌مان را گرفتیم دستمان و دویدم در خانه‌اش. همان که اول می‌گفت می خرد. همان که فکر می‌کردیم خرجش کنیم مرام گذاشته‌ایم. افتاده بودیم به در زدن. به التماس. اما مگر کسی در را باز می‌کرد. نه آقا. انگار نه انگار. آن اول ِاول او خریدار بود ما فروشند نبودیم. حالا اما داستان عوض شده بود. ما التماس می‌کردیم. او  ناز می‌کرد. مدتی گذشت. عجز و لابه‌مان زیاد شده‌بود. یک روز آمد دم در. خندید. سری به تاسف تکان داد و گفت تو هنوز هم آدم نشده‌ای. حالا هم که آمده‌ای بخاطر جوانی‌ات آمده‌ای. آمده‌ای پشت این در نشسته‌ای و  داری حرص جوانی‌ از دست رفته‌ات را می‌زنی، برو، برو وقتی ادم شدی برگرد .. سیبی هم که دیگر نمانده‌بود. جل و پلاس‌مان را جمع کردیم که برویم. همین که راه افتادیم شنیدیم یکی آرام پشت سرمان گفت ... 

ره آسمان درونست

   پر عشق را بجنبان

    پر عشق چون قوی شد

            غم نردبان نماند.

 

پ ن:

تو را به استیصال ِزجر آور ِهمه‌ی آنهایی که غم نردبان دارند ...

سربازم و بی ادعا در جنگ خواهم مرد ..

دلتنگ عمرم طی شده .. دلتنگ خواهم مرد ..

 

پ ن:
امروز به کارتابلم نگاه می کردم. دیدم، چهارده روز مرخصی مازاد دارم که سوخت. دو بلیط رفت و برگشت به هرکجای ایران، که سوخت. و یک سال از جوانی ام که .. سوخت .. سوخت .. سوخت ...

دقیقا دارم پشت سر یک مرد راه می روم. مردی با موهای جوگندمی، شلوار ِسیاه ِرنگ و رو رفته ی خاکی که با دو انگشت ساکش را انداخته روی دوشش و کشان کشان می رود. مردی به ظاهر چهل ساله. مردی به ظاهر آواره و فقیر. مردی به ظاهر تنها و غریب. عجیب است که این روزها خیلی از آدم ها برایم حکم هایپر لینک هایی را دارند که دیدنشان مرا بر می گرداند بر روی خودم. به مرد نگاه می کنم و خودم را در قامتش می بینم. فکر می کنم به اینکه ما آدم ها گاهی با همه ی تضاد های ظاهری وحشتناکی که ممکن است با هم داشته باشیم اما چقدر شبیه به هم ایم. فکر می کنم به اینکه ... محمد بود که زنگ زد. نوشته ام پرید. داشتم در مورد چی می نوشتم؟ آهان آن مرد. صبر کن ببینم .. نه، هر چقدر چشم می دوانم دیگر نمی بینمش. رفت. یک تکه از چهل سالگی ام را نشانم داد و بعد در شلوغی آدم ها گم شد.

18 اردیبهشت 95 

پ ن:

فکر می کنم .. او چهل سالگی ام نبود. الانم بود ..

خودخواهی، تلاش برای اول شدن نیست. خودخواهی، خوب دویدن و سعی برای جلو زدن از بقیه هم نیست. خودخواهی این است که وقتی حال ِدویدن نداری یا وقتی می‌بینی توان ِپیشتازی‌ات از دست‌رفته، سعی کنی هر طور که شده بقیه را عقب نگه‌داری. آدم‌های تنبل و خودخواهی که به خاطر حفظ جایگاه خودشان سعی می‌کنند هر طور که شده مانع از پیشرفت سایرین شوند. این است که سخت آزارم می‌دهد. مدیرانی که حال، عرضه یا هرچیزی دیگری جهت سریع‌تر دویدن ندارند و به خاطر حفظ جایگاه‌شان همه تلاش‌شان را به کار می‌بندند تا مانع از پیشتازی سایرین شوند. 

چیزی که اویل با خودم زمزمه می کردم این بیت ِسعدی بود. اوایل دبیرستان. اگر لذت ترک لذت بدانی | دگر لذت نفس لذت نخوانی. بعد شد زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ...  بعد شد آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی | قصه این است چه اندازه کبوتر باشی. بعد شد ذره را تا نبود همت عالی حافظ | طالب چشمه خورشید درخشان نشود. بعد شد حضوری گر همی خواهی از او غافل مشو حافظ | متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها. بعد شد رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن | یا زجانان یا زجان بایست دل برداشتن. بعد شد ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی | دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی. بعد شد این دو بیت که از بالا و پایین آن غرل حافظ کشیده بودم بیرون خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود | به هر درش که بخوانند بی خبر نرود | دلا مباش چنین هرزه گرد و هر جایی | که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود. بعد شد از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود | زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت. بعد شد این دعا که  الهم اخرجنی من ظلمات الوهم و اکرمنی به نور الفهم. بعد شد من دیوانه چو زلف تو رها می کردم | هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود. بعد شد خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود | گر تو بیداد کنی رسم مروت نبود. بعد یک مدت هم رودربایستی را گذاشته بودم کنار که  "الهم و اسئلک سوال من اشتدت فاقته .. و انزل بک عند شدائد حاجته .. الهی عظم بلایی و افرط بی سو حالی .. و قصرت بی اعمالی و قعدت بی اغلالی .. که خودم می دانم و لاحجه لی فی ما جرا .. اما  .. من لی غیرک .. پس فاقبل عذری و الرحم شده ضری .. که الیک نصبت وجهی و الیک مددت یدی  ..  بیا و ارحم من راس ماله رجا و سلاحه البکا .. و بعد برای مدت طولانی شد این دو بیت حافظ مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم | تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم | به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری | به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم | نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی | گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم. بعد برای مدت طولانی شد شب آرام و بی صدا .. در تشویش کوچه ها سرگردانم .. با رویای پنجره .. با یک سینه خاطره .. سر گردانم .. دیوار بی کسی .. تنها پناه من .. با اشتیاق تو .. حیران نگاه من .. یک شب مرا صدا کن .. از دست غم رها کن .. این جان خسته ام را.  بعد شد. پشت هر پنجره دیوار دلت می آید | من و تنهایی و تکرار دلت می آید. بعد رسیدم به سرایی را که صاحبت نیست ویرانیست معمارش | دل بی عشق می گردد خراب آهسته آهسته. و این اواخر فقط یک جمله. فقط. "الهی اعنی بالبکا علی نفسی .."

حوالی 89 بود. یا شاید 90. وبلاگی که می نوشتم به طور متوسط در روز بین سیصد تا پانصد بازدیدکننده داشت. هنوز شبکه‌های ِاجتماعی ِتلفن‌های همراه، وبلاگ‌ها را از رونق نیانداخته بودند. از آمارگیرهای نسبتا پر جزییات این روزها هم خبری نبود، یا اگر بود من با آنها کار نمی کردم. آدم های زیادی می آمدند و کامنت می گذاشتند. همان روزها هم زیاد اهل جواب دادن به کامنت ها نبودم. ذهنم را اما درگیر می کرد. عده ای تمجید می کردند، عده ای فحش می دادند، عده ای تهمت می زدند، عده ای ... ذهنم اما گاهی درگیر نظرات جدی و انتقادی می‌شد که به هر دلیلی ناشناس گذاشته می‌شدند. روی آن کامنت‌ها فکر می‌کردم. روی اسلوب جملات. روی انتخاب و چینش واژگان. روی روح حاکم بر بیانشان. روی ... بعد از مدتی به راحتی می توانستم نویسنده کامنت را حدس بزنم. خیلی راحت. درستی اش را هم به دفعات امتحان کرده بودم. می دیدم جملات نیز درست به اندازه اثر انگشت  منحصر به فردند و این مرا می‌ترساند. هنوز هم می‌ترساند.

قرار | 1395

ایمیلی فرستاده به آدرس دانشگاهی ام و ازم خواسته یک مقاله را بررسی کنم. فرمت، فرمت کنفرانسی است که سال پیش دو مقاله برایش فرستادم.. وقتی زنگ زدم و ازش پرسیدم داستان چیست، متوجه شدم که از مقالات همان کنفرانس در سال جاری است که برای استادی جهت داوری ارسال شده. او هم ارجاع داده به دانشجوی دکتری اش و آن دانشجو هم چون درحوزه تخصص اش نبوده، فرستاده تا  بررسی کنم. عذرخواهی کردم ازش. گفتم نیستم. سال پیش برای همین کنفرانس دو مقاله آماده کرده بودم. روی اولی چند ماه وقت گذاشته بودم. دکتر اجازه نمی داد بفرستم.نظرش این بود حرام می شود. اما وقت نبود. به سختی راضی شد. دومی را از پروژه یکی از درس ها درآوردم. حداکثر دو روز وقت گذاشتم و دقیقه نود ارسال کردم. اولی با آن همه زحمت پوستر شد. دومی اما چاپ شد ... 

درست که انا انا .. اما همه امید آنجاست که .. انت انت ..

اوایل جوانی بود. بی‌تجربه بودیم، می‌خواندیم عتاب ِیار پری‌چهره عاشقانه بکش، که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند. بعد می‌زدیم زیر خنده، که ای‌بابا زندگی ما که همه‌اش شد عتاب. میم می گفت از یک عتاب به عتاب دیگر. هم محمدرضا می خندید و می‌گفت پیرو تعریف ِخوشبختی، که می گویند خوشبختی همان فاصله ی بین دو بدبختی است، احتمالا به آن فاصله بین دو عتاب هم کرشمه می‌گویند ... خب جوان بودیم، چه می‌دانستیم کرشمه همان بغض‌های دم غروب است، کرشمه همان گریه‌های از ته دل است،  کرشمه همان عتاب‌های پُر و پیمان ِ بعد از هر خطاست. جوان بودیم خب ..

امروز صبح برای صبحانه آمده بودند اتاقم. روی مبل های جلو میزنم نشسته بودند و صبحانه می‌خوردند. من هم پشت میز خودم بودم. برای هم خاطره تعریف می‌کردند و می‌خندیدند. از دوست دخترهایشان، از مست‌کردن‌هایشان، از نعشگی و ... همینطور که مشغول کار خودم بودم حرف‌هایشان را هم می‌شنیدم و گاهی لبخندی می زدم. آخر سر یکی شان گفت مهندس می‌دانم که به ما به چشم یک سری در و دیوانه نگاه می‌کنی. با آن دید نگاه نمی کردم. اما فقط لبخند زدم. ادامه داد. اما یک چیزی بگویم ناراحت نمی‌شوید؟ گفتم راحت باش. باز تردید داشت. پرسید حتما؟ گفتم بگو. گفت ما هم به تو به همان چشم نگاه می‌کنیم. آخه این زندگیه تو داری؟

 

پ ن:
​آنقدری که آن ها زلالند، من نیستم، اصلا نیستم ..

 

هنوز به سی نرسیده نصف موهایم سفید شده‌اند. راه زیادی تا جو گندمی شدن ندارند. محسن کنایه می زد حنا ببند. امروز سلمانی می‌خندید و می گفت  مش کن. خندیدم و گفتم من همه زندگی ام مش‌بندی می کردم. فقط المانهایم اشتباه بود. جواب هایم همگرا نمی شدند. همین شد که همه چیز مزخرف از کار در آمد. و می دانی مزخرف یعنی زر اندود یعنی بیهوده ی آراسته شده ... نفهمید منظورم را. اندازه چند هزار سال فکر کرده ام. رنج کشیده ام. دویده ام و نرسیده ام. از بیرون، همه چیز سر جای خود است. همه چیز همانجاست که باید. اما نیست. آن چیزی که باید باشد نیست. آدم ها ذره ها را می بینند اما ضرایب وزنی را نه. یادم می آید یکبار به دوستی گفتم خدا وزن ذره ها را در نظر دارد. گفتم خدا حواسش به ضرایب وزنی هم هست. مگر نگفته است فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره. من از این آیه تعبیر خودم را دارم. چرا نگفت به اندازه ذره ای. گفت به اندازه وزن ذره ای. ذره ها همه هم وزن نیستند. گاهی تلخندی همه آینده یکی را عوض می کند. گاهی تلنگری باعث فروریختن محکمترین آدمها می شود. چه می گویم. خسته ام. از بس دویده ام تا از خودم فرار کنم. از بس نرسیده ام. نه نگاه می کنی. نه لبخند می زندی. نه اخم می کنی. نه ناسزا می گویی. نه روی می گردانی. نه زخم می زنی. انگار که اصلا نیستم. دیشب یکی در جواب اینکه گفتم هر چه که نتوانیم، سیاهی لشکر که می توانیم باشیم؟ به طعنه گفت پس خوش بحالت. نابود شدم. مدتهاست که می دانم این جمله دیگر جمله من نیست. وقتی نگاهی نباشد سیاهی لشکری هم نیست. برای خالی نبون عریضه گفتم به کسی که رو سیاه است نمی گویند خوش به حالت. حتی به کنایه. نابودش می کند. گفت حتی جهنم هم طبقات خودش را دارد. گفتم فکر نمی کنم دلتنگی  و روسیاهی، گیر ِطبقات باشد ...

 

این چند روز برای فرو ریختن فقط به یک تلنگر احتیاج داشتم که آنهم تصادف امشب بود. دیوانه درست وسط بزرگراه نگه داشت. از وقتی که ترمز بریده ام سعی می کنم فاصله ام را حفظ کنم. زدم ترمز. در فاصله سه چهار متری پشت سرش متوقف شدم. دستم را گذاشتم روی بوق. یکی از ویژگی هایی که در رانندگی زن ها دیده ام، این است که در لحظه که تصمیم می گیرند و آن را اجرا می کنند. به ذهنشان می رسد  بپیچیند، راهنما می زنند و می پیچند، گور بابای آن موتوری ِبدبخت که کنارشان درحال حرکت است، چشمشان که به ویترین یک مغازه می افتد، در لحظه تصمیم به خرید می گیرند و فکر می کنند باید همان جا پارک کنند. امشب هم به نظرم در لحظه تصمیم گرفت یکی را پیاده کند، اما به جای آنکه راهنما بزند و برود راست نگه دارد، راهنما زد و در سمت چپ، با آرامش کامل، درست وسط بزرگراه نگه داشت. یک دیوانه ی به تمام معنی بود. دستم روی بوق بود که ضربه شدیدی خوردم و بعد صداهای بعد. دلم می خواست سرم را بگذارم روی فرمان و زار بزنم. دستم هنوز روی بوق بود. زن ترسید و فرار کرد. پیاده شدم. نفهمیدم چند نفر زده بودند به هم. چهار نفر، پنج نفر، نمی دانم. فقط دیدم ماشینی که به من زده بود عقب و جلوش له شده بود. مرد مسنی ازش پیاده شد، با لحن تلخی گفت ماشین تو خیلی خراب نشده ماشین من اما جلو و عقبش له شده است. مقصر ماشین من، او بود، مقصر ماشین او، ماشین پشت سرش. آنقدر داغان بودم که دیگر حوصله سر و کله زدن  نداشتم. دلم به حال پیرمرد هم سوخت. ماشینش نابود شده بود. سپر کنده شده ماشین را هر طور بود جا زدم تا فردا بدهم میم ببرد درستش کنند. نشستم و راه افتادم. در حالیکه هنوز آن حال زار زدن با من بود.

حالم مثل حال عزت شاهی است، آنجا که در خاطراتش می نویسد آنقدر کتک خورده بودم که دیگر کتک روم اثری نداشت ..

فرانسوا: خیال می کنی چه بلایی دارند سرش می آورند؟
کانوریس: نمی‌دانم. دلم می خواهد که طاقت بیاورد. و گرنه بیشتر از آن مقداری که زجرش می دهند زجر خواهد کشید.

مردگان بی کفن و دفن| ژان پل سارتر

پ.ن:
دیالوگ فوق العاده ای است. تجربه اش کرده ام. بارها و بارها. می تواند یک حدیث نفس باشد. در مواجهه با دنیا و  زجری که دارد به تو تحمیل کند، اگر طاقت نیاوری، زجری بیشتری را متحمل خواهی شد.

اما حالا تشدید اتفاق افتاده. سخت و شدید .. همه چیز روی هواست. همه چیز در حال تکان های شدید است. دامنه حرکات به نحو عجیب و غریبی زیاده شده و مدام در حال افزایش است. چیزی دیگر، دست ِمن نیست. روی هیچ چیز کنترل ندارم. تا جایی که یادم می آید همه ی تاکید روی آن بود که تشدید رخ ندهد. کسی نگفت وقتی تشدید رخ داد چه باید کرد. حالا همه چیز روی هواست. مادرم اما همیشه می گفت، همه چیز دست خداست ..

 

پ ن:

ان تسامحنی .. ان تسامحنی .. ان تسامحنی .. و ترحمنی .. و تجعلنی بقسمک .. راضیا قانعا ...

به ما گفته بودند به ازا هر درجه آزادی یک فرکانس طبیعی وجود دارد. گفته بودند برای جلوگیری از تشدید، فرکانس های طبیعی سیستم را باید به گونه‌ای طراحی کرد که یا پایین باشند، طوری که دستگاه سریع ازش عبور کند، یا آنقدر بالا که دستگاه نزدیکش نشود. حالا من دارم فکر می کنم به فرکانس های طبیعی خودم. مدتها روی فرکانس هایم کار می کردم. بالا و پایین می کردم. بعضی هایش دست خودم بود. بعضی هایش نه. آنهایی که می شد را تغییر می دادم. برای آنهایی هم که نمی شد سعی می کردم از محیط بگریزم. اما حالا فهمیده ام اشتباه می کردم. فهمیده ام تغییر فرکانس ها همه ی چاره نبود. یک راه مهم دیگر وجود داشت که من نادیده گرفته بودمش. من باید بسیاری از جاها، می ماندم اما درجات آزادیم را محدود می کردم ..

مدتی است که دارم به چرایی این موضوع فکر می کنم. انگار که فرکانس وزش همه‌ی بادهای عالم، تند یا کند، نسیم یا گردباد، دقیقا با فرکانس رزونانس وجود من انجام می شود. حتی یک نسیم کوچک پایه های دلم را می لزراند. می فهمی چه می گویم؟  نه؟ .. می دانم. همینقدر از من بپذیر که خسته ام ..

 

پ ن:

و در تشدید قدرت و شدت آنقدر مهم نیست که فرکانس ...

گفت  هفته بعد می خواهم بروم خواستگاری. ترس را در چشمهاش دیدم. پرسیدم استرس داری؟ با سر تایید کرد. گفتم سعی کن این دعا را تا روز خواستگاری فراموش نکنی. مجرب است. پرسید چه؟ گفتم هر شب می روی زیر آسمان، دست هایت را می گیری رو به بالا و فریاد می زنی، گرچه که ز بند عقل رستم .. ابله تر از این کنم که هستم ..

برای حل مشکلی علمی به یکی از کتاب هایم رجوع کردم. دیدم گوشه ای، با مداد، آن روزها همیشه با مداد می نوشتم، چون اعتقاد داشتم باید همیشه امکان پاک کردن باشد، در چهاردهم فروردین ماه هشتاد و نه، نوشته ام "هل من ناصر ینصرنی؟". بیش از چهار سال بعد، در ششم آبان ماه نود و سه، با خودکار آبی، آن روزها دیگر فهمیده بودم هرچیزی را نمی شود پاک کرد، در  پاسخ آن سوال نوشته ام "نه .. مثل امروز خراب .. هذا مقام الغریب الغریق" و اما باز کمی جلوتر در همان تاریخ نوشته ام" هل من ناصر ینصرنی؟" برایم جالب بود که آن روز در اوج ناامیدی، در اوج آن لحظاتی که خودم را و تلاشم را و اراده ام را مقصر می‌دیدم هنوز گوشه چشمی به تو داشتم. کمی پایین‌تر، به تاریخ امروز ، دهم بهمن ماه نود و پنج، با خودکار قرمز، نوشتم" ترس من از این است .. اگر دیر بیایی .. حتی به تو و عشق تو .. بدبین شده باشم" اما باز دلم نیامد، من هنوز به تو امیدوار بودم، آن زیر دوباره ادامه دادم، "هل من ناصر ینصرنی؟"

 شاید فکر می کردم کلام آنقدرها مهم نیست، یا همیشه برای گفتن چنین جملاتی وقت هست. در حالی که اینطور نبود. دیشب، ساعتی در تاریکی کوچه را بالا و پایین کردم. بعد رفتم سمت خانه. همین که کلید انداختم و در را باز کردم رضا را دیدم توی حیاط که بلند بلند گریه می کند. مرا که دید آرام شد. گفت دو روز پیش ازش پرسیدیم کداممان را بیشتر دوست داری. کنجکاو شده بودیم. خندید و گفت همه برا من مثل همید. فقط .." بعد در حالی که باز اختیار اشک هایش را از دست داده بود با سر به من اشاره کرد و ادامه داد گفت تو برایش چیز دیگری هستی. گفت تو را از همه بیشتر دوست دارد.  بعد با لحن دلگیری ازم پرسید: کجا بودی این همه وقت؟  ...  بخودم گفتم  از کجا باید می دانستم این تصادف لعنتی حتی اجازه یک خدا حافظی ساده را هم به ما نمی دهد.  زدم بیرون. رفتم به انتهای کوچه و درتاریکی در پناه تیر برقی نشستم روی زمین ... بارها بهم گفته بود دوستم دارد. من اما هیچ وقت نگفته بودم. هیچ وقت. حالا من مانده بودم و حسرتی برای همیشه ...

اولین باری که جدی به این موضوع فکر کردم سال دوم دانشگاه بودم. رفتم بودم به بچه ها سری بزنم. فقط محسن خانه بود. بعد از استراحت رفتم توی یکی از اتاق ها نماز بخوانم. همین که تکبیر را گفتم محسن با یک لیوان آب سرد در دستش وارد شد. آمده بود کتابش را بردارد. کمی از سر لیوان آب خورد. کتابش را برداشت. رفت تا دم در اما انگار چیزی یادش آمده باشد برگشت. آمد رو به رویم ایستاد. لبخند شیطنت آمیزی زد. دست کرد داخل جیب لباسم. خالی بود. با همان دست جیبم را باز کرد و با دست دیگرش، لیوانی را که تنها کمی از سرش خالی بود خالی کرد توی جیبم و بعد قهقه ای زد و رفت. آن عصر دو سه ساعتی آنجا ماندم و بعد رفتم دانشگاه. او هم کلاس داشت. یادم نمی آید حرف خاصی زده باشم. روز بعد محسن را دیدم. کاملا جدی گفت من دیگر سر نماز با تو شوخی نمی کنم. "سر نمازش" را نشنیدم اما "با تو شوخی نمی کنم" اش ناراحتم کرد. ما با هم بزرگ شده بودیم و شوخی جزیی از رفاقتمان بود. احساس کردم شاید حرفی زده باشم که نباید. لحنش خیلی جدی، محکم و پر از دلخوری بود. رفاقت های مردانه گاهی مثل شیشه های نشکن است. سخت و محکم در برابر ضربه. با این وجود نقاط ناپیدایی هم دارد که گاهی کوچکترین ضربه ای باعث از هم پاشیدنش می شود. با ناراحتی پرسیدم چرا؟ گفت دیروز بعد از آنکه تو رفتی من هم موتورم را برداشتم بروم دانشگاه. در مسیر به سختی زمین خوردم. لباسهایم پاره شد و خودم هم نابود شدم. خدا خیلی رحم کرد. خندیدم. گفتم اگر شوخی نمی کردی زمین نمی خوردی؟ گفت نه. من یقین دارم دلیلش فقط همان شوخی بود. بعد از آن دیگر محسن سر نماز با من شوخی نکرد. اصلا. حتی با یک لبخند. هیچ. بارها به آن روز و حرفهای محسن فکر کردم. محسن زمین خورده بود به هر دلیلی. اما من می دیدم به طور کلی ایمان آوردن حتی به عقاب ها و عتاب ها هم قابلیت می خواهد. می دیدم من چقدر به این عقل لعنتی پر و بال داده ... 

بعد از آن اما ترسی گوشه ذهنم جای گرفت. می دانی، احساس می کردم حتی در مقابل معجزه هم عقل برای تاویل و تفسیر و توجیه راه های زیادی بلد است. فکر می کردم به اینکه معجزات نیامده ِزندگی ما هم شاید از الطاف اوست و مگر نه اینکه سنت است عذاب ِبعد از ایمان نیاوردن به معجزات ..

 

امروز میم بعد از خواندن آخرین نوشته وبلاگ که یک طنز موقعیت بود، برایم کامنت گذاشته بود که: تو متخصص گند زدن در موضوعات بدیعی هستی که به ذهنت می رسند. خصوصا طنزها که درست در لحظه آخر گند می زنی به همه ی آن حال خوش که ساخته ای، حتی بیش تر آن. با بخش آخرش موافق بودم. اما می دانی اول اینکه، برای کسی و برای خوب نوشتن، نمی نویسم. و دوم من دنیا را با چشم های خودم می بینم. شاید تلخ باشد برایم. شاید دوست نداشته باشمشان. اما من دنیا را این طور می بینم. از این زاویه. با این چشم ها. همین.

امروز نویسنده ای که طنزهای منثورش را دوست داشتم، بهم گفت "نویسنده ی خفنی هستی" خواست که در مجله ای یک ستون بنویسم. خندیدم. گفتم بل االانسان علی نفسه بصیره. گفتم من نه نویسنده ی خوبی بوده ام، نه هستم و نه نویسندگی را دوست دارم. گفت که دارم شکسته نفسی می کنم ولی من مطلقا چنین چیزی در ذهن نداشتم.

بهمن ماه 94

دمغ نشسته بودم. چهره گرفته‌ام را که دید، گفت، توکل کن، درس میشه. گفتم، به قول معروف، از سر ایمان هم اگر توکل نکنم، از سر بی‌کسی جز توکل چه کنم. بلند بلند شروع کرد به خندیدن و گفت جمله جالبی بود. با لبخند تلخی گفتم، لعنتی جالب بود؟

این را کسی می گوید که سال‌های زیادی را در جاده ها گذرانده. گاهی، پیاده شدن از اتوبوس در یخبندان منفی پانزده درجه زیر صفر، وضو گرفتن با آبی که با خرده‌های یخ از شیر می‌زند بیرون و هنوز از بینی و چانه چکه نکرده قندیل می بندد، و بعد نماز خواندن در نمازخانه‌ی تنگ و تاریک و سرد پمپ بنزین، جوری که احساس کنی، مفاصلت از سردی تا نمی‌شود، خیلی، خیلی، خیلی راحت‌تر است از بلند شدن از پای تلویزیون در یک شامگاه متبوع خانگی برای اقامه نماز مغرب و عشا. این را کسی می‌گوید که سال‌های زیادی دربه‌در جاده‌ها بوده.

 

خب می‌دانی، یک معادله را گذاشته‌بودند جلوی ما و می‌گفتند حلش کن. شروع کردیم تک‌تک ریشه‌هایش را حساب کردن. ریشه‌ها جفت‌جفت بدست می‌آمدند. اعدادی کاملا موهومی و مزدوجشان. هرچقدر ریشه‌های بیشتری حساب می‌کردیم، اعداد موهومی بیشتری بدست می‌آوردیم. از یک جایی دیگر بریدیم. خسته شدیم. احساس کردیم که هیچ ریشه حقیقی در این معادله وجود ندارد. اما یکی آمد در ِگوشمان گفت، آن روز اول را یادت نیست، آن روز که درجه معادله را نشانت دادم و گفتم وقتی درجه معادله‌ای فرد شد حتما یک ریشه حقیقی وجود دارد. راستش نمی‌خواستیم قبول کنیم. خسته بودیم. فقط موهومی دید‌ه بودیم. اما حرفهایش منطقی بود. حساب و کتاب که کردیم دیدیم درست است. عقل محض است. دوباره شروع کردیم به حل کردن و بعد هی توی این چرخه دور خوردیم ..

 

گزاره اول این است، تنهایی، می‌تواند باعث ابتذال آدمی شود. گزاره دوم، ابتذال باعث تنهایی آدم می‌شود، به عبارت دیگر آدم مبتذل، تنهاست. هر کدام از این دو گزاره می‌تواند صحیح باشد. اما قبل از رخ  دادن هرکدام از این ‌دو، من فکر می‌کنم باید این اتفاق افتاده باشد که، فرد تنهایی‌اش را به ابتذال کشیده باشد.

این دومین کتابی است که از میچ آلبوم می خوانم. فضا نزدیک به همان کتاب سه شنبه های با موری است. وارد دنیای دیگری نمی شوی. کتاب ِبرای یک روز بیشتر یا ترجمه فارسی آن تحت عنوان یک روز دیگر، بیشتر جریان سیال احساسات است. میچ آلبوم به نظر فردی احساساتی است. تاکید زیادی روی زمان دارد و خیلی دنبال منطق چینی برای احساسات نیست. داستان را احساسات جلو می برد و گهگاه منطقی سبک با آن همراهی می کند. حداکثر مثل "والدین در ذهن بچه تصویر خاصی دارند. تصویر مادر من زنی ماتیک به لب بودکه به جلو خم شده و انگشتش را تکان می دهد و با التماس از من می خواهد از آنچه هستم بهتر باشم. پدرم مردی خواب آلود بود، که با سیگاری در دست، شانه هایش را به دیوار تکیه می داد و مرا تماشای می کرد که داشتم غرق می شدم یا شنا می کردم. هنگام مرور گذشته، باید بیشتر متوجه این واقعیت می شدم که یکی به طرف من خم شده و دیگری خودش را از من عقب کشیده بود. اما من بچه بودم، و مگر بچه ها چقدر می دانند؟" یا  "یک بار مردی را دیدم که خیلی کوه نوردی کرده بود . از او پرسیدم کدام سخت تر است صعود و یا فرود ؟ بی آنکه تردید کند گفت : فرود ، چون موقع صعود چنان حواست به رسیدن به قله است که از اشتباهات پرهیز می کنی." 

از سر بی‌حوصلگی گوشی محمدرضا را بر‌می‌دارم. پاور را می‌زنم. قفل صفحه ظاهر می‌شود. بردار آبی رنگی است که جهتش به سمت چپ است و در همان جهت حرکت می‌کند.  وقتی دست می‌گذارم روی بردار متوقف می‌شود. وقتی در جهت عکس می‌کشم رنگش قرمز می‌شود و برمی‌گردد. چندبار بردار را در جهت عکس می‌کشم. باز نمی‌شود. هر بار برمی‌گردد سر جای اولش. حواسم جای دیگریست. صدای محمدرضا  مرا به خودم می‌آورد. می‌پرسد یعنی الان اینطور می‌خواهی بازش کنی؟ با تمسخر ادامه می‌دهد، ببین، بردار است، جهت دارد، حتی مسیر درست حرکت را دارد با انیمیشن نشانت می‌دهد بعد تو چرا هی در جهت عکس می‌کشی؟ لحظاتی مات نگاهش می‌کنم. بفکر فرو می‌روم. می‌گویم می‌گویند و به وفور تجربه کرده‌ایم اگر یک مسئله ریاضی راحت حل شود حتما راه حل اشتباه است. این تفکر غالب ذهن من است. تجربه ای که زندگی در ذهنم جا انداخته. برای همین ضمیر ناخودآگاهم همیشه سخت تر را انتخاب می کند. فلش را درجهت خلاف کشیدن. مقاومت کردن و در جهت عکس حرکت کردن .. 

این روزها هنوز هم زندگی‌ام حول محور "تعریف نشده" می‌گردد. اما دیگر خبری از احساس چالش بر انگیز و دوست‌داشتنی حل حدهای تعریف نشده برای بیست نیست، نه، فقط  یک تلاش گنگ و یک حس پر اضطراب و تشویش است هنگام ِمواجهه با یک حد تعریف ِنشده ِلعنتی برای چنگ زدن به یک ده بی‌فایده  ..

اون اوایل فکر می‌کردیم رفاهه که مفت نمی‌دن، بعد دیدیم اونی که مفت نمی‌دن به کسی، درده.

یکی از استادان من می‌گفت که آن کسانی که وارد مجلس می‌شوند و خودشان را می‌خواهند برسانند به آن بالا و و در حالی که جا هم نیست، هی ‫به زور می‌خواهند خودشان را جا کنند، همه نگاه می‌کنند که چقدر آدم خودخواهی است یکی دیگر می‌آید، هر چه می‌گویند بفرمایید بالا، می‌گوید خیر، ‫ما همین جا روی کفش‌ها نشستیم؛ (دوباره تعارف می‌کنند، می‌گوید)، نه خیر، خواهش می‌کنم، خوب است همین جا. به او می‌گویند چقدر آدمِ فروتنی ‫است، در صورتی که او شاید بیشتر خود خواهی داشته باشد. برای اینکه آن یک خود خواهی کمی دارد که می‌گوید جایم آنجا است و می‌خواهم بروم آنجا ‫که همه بفمهند من بالانشین هستم؛ اما این همین را می‌خواهد بگوید که جای من آنجا است، شما خودتان دارید تعارف می‌کنید بروید بالا، بنابراین ‫مثل او بالا نشین هستم، این را که فهمیدید، خوب، شاید اندازهٔ خود خواهی من اندازهٔ او است، ولی یک چیزِ دیگر میخواهم نشان بدهم و آن اینکه ‫در عین حالی که جایم آن بالا هست، می‌بینید که چقدر آدمِ خوبی هستم که آن بالا نمی‌روم، اینست که من خود خواهی اضافی بر او دارم.

علی حقیقتی بر گونه اساطیر|شریعتی

پ ن:  

مدل دوم این روزها بیشتر دیده می‌شود ..

داستان داستان جرم و فنر است. چه توفیری می‌کند، چند فنر، چند جرم، چقدر سفتی، چقدر سنگینی، هیچی. وقتی سیستم ِپایدار بخواهند، هیچی. وقتی میرایی نباشد، آخرِ ِآخرش مقادیر ِویژه سیستم می‌شود موهومی. آخر ِآخرش می‌شود نوسان های بی‌نهایت و بی‌خود .. بی‌نهایت و بی فایده می‌دانی؟

توی قبرستان مرتضی چند نفری را نشانم داد و ازم پرسید چرا این ها که به جهان پس از مرگ اعتقادی ندارد می آیند به عزیزان از دست رفته شان سر می زنند و حتی برایشان خیرات می کنند. ذهنم را درگیر کرد. آن روز به مرتضی گفتم شاید از شدت تعلق و وابستگی است. اما بعدتر در موردش زیاد فکر کردم. دیدم نمی تواند همه اش  از شدت تعلق باشد. بعد تر که عزیزانم را از دست دادم، عریان تر با این مسئله مواجه شدم. قضیه از جای دیگری ناشی می شد. دقیق که شدم، دیدم آدم ها عدم را نمی توانند باور کنند. نمی توانند باور کنند که عزیزشان از دست رفت و نابود شد. این عدم ِباور، به علت تعلق نیست.  به علت علم حضوری ما به خود است. دیدم علت این است که در بحث وجود ما به خودمان از حیث وجود علم داریم، یک علم حضوری.  یک علم حضوری که می گوید این وجود نمی تواند معدوم شود. این علم را گرچه می توان با براهین عقلی اثبات کرد اما به نظر نیازی به اثبات ندارد. هر کسی اگر در خودش دقت کند، در وجود خودش، می بیند می تواند روزگاری که نبوده است را تصور کند اما نمی تواند روزگاری که نباشد را تصور کند. این عدم تصور خیال نیست، عقل محض است. درست مثل محال بودن جمع نقیضین. با همان وضوح. و تسری این علم که من نمی توانم معدوم شوم به سایرین، باعث آن اتفاقات می شود.

نوروز هم مثل روز تولد است. تبریک دارد یا ندارد اش مشخص نیست. واضح نیست. بیشتر از تبریک فکر دارد. اینکه بعدتر رسیده باشی به جایی که بگویی یا لیتنی کنت ترابا .. یا  اینکه ان قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقا​ .. پیرمرد می‌گفت مرگ سفر است از دنیایی که خدا ساخته، به دنیایی که خودت برای خودت ساخته ای. پس تبریک دارد یا ندارش را فقط خود آدم می تواند بفهمد. که چه ساخته در طول این یک سال. که بل الانسان علی نفسه بصیره و لو القی معاذیره ...

نشسته ام پشت میزم در حالی که آشوبم. طی این سالها، در شادی ها همیشه یک ترس عمیق و مبهم همراهم بود. دینامیک ِ دنیا همیشه در پس هر شادی ِحتی جزیی، امتحانی سخت برایم در آستین داشته. این را خوب می دانستم. بارها و بارها تجربه کرده بودم. این روزها که می گذرد اما، در غم ها هم آن ترس عمیق و مبهم را حس می کنم. انگار کسی مدام این سخن مولا را در گوشم زمزمه می کند که "هر کس مصیبت های کوچک را بزرگ شمارد خداوند او را به مصیبت های بزرگ مبتلا خواهد ساخت"​ .. چند ساعت دیگر سال تحویل می شود. خدایا، تنها یک چیز، در این سال، اشک بر سید الشهدا(ع) را روزی ما کن ..

پرسید عمو دوسم داری؟ خندیدم. به خودم فکر کردم. دیدم علاوه بر آنکه  از سه چهار سالگی که یادم می آید تا بحال، به کسی نگفته ام دوستش دارم، هیچگاه از کسی هم نپرسیده ام دوستم دارد یا نه. احساس کردم الان سخت نیاز دارم ازت بپرسم دوستم داری؟ اما ترسیدم. از پاسخت ترسیدم. یادت هست یک بار که ازت خواستم با من حرف بزنی، نگفتی خوب باش، نگفتی بد باش، نگفتی دوستت دارم، نگفتی ازت متنفرم، تحسینم نکردی، فحش هم ندادی، حتی نگاه هم نکردی، فقط گفتی خوب باشی برای خودت خوبی، بد هم باشی برای خودت بدی. دردم آمد. هنوز ترس و دردش همراهم است. امروز هم ترسیدم. فقط زیر لب زمزمه کردم دوستم داشته باش، خواهشا  ..

 

پ ن:

هنوز ترس و دردش همراهم است ..

 

ماشین خراب است. باید بروم ترمینال. اما سخت خسته ام. از طرفی بعد از چند سال در این دو ماه دو بار سرماخورده ام.  دلم می خواهد بگویم گور بابای زندگی و بخوابم. اما نمی شود. جوان تر که بودم در چنین مواقعی می خواندم "خوش است زیر مغیلان به راه بادیه، خفت .. شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت" حالا اما دوست دارم زمزمه کنم " تو مست ِخواب نوشین تا بامداد و بر من .. شب ها رود که گویی .. هرگز سحر نباشد" ..

از بچگی همینطور بودم. وقتی ظرف نذری را می بردم و همسایه نگه‌ام می داشت، ظرف را می شست و پر از شکلات یا هرچیز دیگری می کرد و پس می داد حالم بد می شد. بهم بر می خورد. احساس می کردم دارد توهین می کند. هنوز هم همین احساس را دارم. وقتی یکی مدام می گوید جبران می کند. وقتی یکی می بیند مشکل دارم، خودش را به این در و آن در می زند تا به هوای ِجبران ِگذشته، کمک کند. از هر کمکی، از هر لطفی از هر چیزی که بوی جبران بدهد متنفرم.

بی بی هم، رفت و ... آب از آب دنیا تکان نخورد ..

بیست و دوم بهمن ماه نود و پنج

... بهش گفتم مادرها  معمولا زنانه و لطیف دلگیر می‌شوند اما خدا خیلی مردانه و خشن پشتشان در می‌آید ... و سریع، سریعتر از آنچه فکرش را می‌کنی ..

در سربالایی ِسبقت ممنوعی، افتادم پشت یک خاور. با صد و بیست کیلومتر بر ساعت رسیده بودم به خاوری که با بیست کیلومتر در ساعت ضجه زنان خودش را بالا می کشید. شاید هم کمتر. آنقدر که اگر پیاده می شدم و می دویدم ازش جلو می زدم. حوصله ام سر رفته بود که ناگهان چشمم افتاد به نوشته روی در ِعقبش. نوشته بود. "شما برین من خسته‌ام". ناگهان غمگین شدم.  دلم می خواست ماشین روح داشت، زنده بود، حتما بوق می زدم، کمی جلوتر نگه ش می داشتم، بعد دست می گذاشتم روی یکی از ستون هایش و در آغوش هم زار می زدیم.

حوالی سه بود. داشتم می رفتم که یکی از بچه های تعمیرات از اتاقشان داد زد و ازم خواست نهار مهمانشان باشم. تشکر کردم و رفتم انگشت بزنم. توی راهرو بودم که دیدم دارد پشت سرم می دود. وقتی بهم رسید نفس نفس می زد. شرمنده شدم. یک لقمه ساندویچی داد دستم و گفت شرمندم، چیز قابل داری نیست، کوکو سیب زمینیه. بعد اضافه کرد البته من چند ماهی هست که وجترینم. خندیدم و گفتم تو جدا گیاهخواری؟ یکی از بچه های فنی که از کنارمان رد می شد زد زیر خنده و گفت مهندس، پرورش گوسفند هم دارد. با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم، تو گیاهخواری و پرورش گوسفند هم داری؟ خندید و گفت اون پرورش گوسفند عشقه مهندس.

 

مثل دانش آموزیم که لای کتاب زیستش را باز نکرده، شیمی را سرسری خوانده اما ساعت ها  روی فیزیک وقت گذاشته. حالا سر جلسه امتحان می بیند، طراح سوالات را طوری داده، که فیزیک اصلا حل نشود، شیمی را هر کس خوب خوانده بتواند جواب دهد، و برای پاسخ دادن به سوالات زیست یک مرور سطحی کافی باشد. گاهی احساس می کنم دقیقا بر روی یکی از اکسترموم های آنبالانسی دنیا ایستاه ام.

درب و داغان بود و در هیئت یک لات ِبی سر و پا. اعتیاد نابودش کرده بود. در چهل سالگی به آدم‌های هفتاد ساله می‌نمود. فردی که همراهم بود با تاسف و تمسخر  ازش پرسید، در جوانی‌ات چه می‌کردی. چشم‌هایش برق زد. با لبخند تلخی گفت جوانی‌ام را پی عشق یار دادم ... دستش را کشیدم و آرام گفتم بیا برویم. او از من و تو مردتر است. آن نگاه پر از تاسف و تمسخر و ترحمت را بینداز به خودمان. ما جوانی‌مان را داریم پی چی می‌دهیم؟

گفت از تو بعید بود. گفتم یادت باشد هیچ وقت، هیچ چیز، از هیچ کس، بعید نیست.

مجید وقتی مریض می‌شد پیرزن عین پروانه دورش می‌چرخید. مجید اما آنقدر بد غذا و بد دوا می‌شد که پیرزن را به جنون می‌رساند. چند بار دیدم پیرزن وقتی به مجید التماس می‌کرد که دارو یا جوشانده‌ای را بخورد و مجید نمی‌خورد، در اوج ناراحتی و با استیصال زیر لب زمزمه می‌کرد  سگ بشو مادر نشو .. این جمله  همه چیز توی خودش داشت، این را مجید خوب می فهمید، تا آنجا که جوشانده را می‌خورد و بعد که پیرزن می رفت تا آخرین قطره‌اش را بالا می آورد ..

اوایل اول دبیرستان، زنگ های تفریح می رفتم در سرویس های بهداشتی آبی به صورتم می زدم و توی آینه به خودم خیره می شدم. گاهی همه ی آن پانزده دقیقه را. به خودم فکر می کردم. من کیم؟ همانی که توی آینه است؟ چه می خواهم بکنم؟ چه باید بکنم؟ ... حالا چند سال از ان روزها گذشته؟ هان؟ آینه قدی ِآسانسور برایم هنوز، دقیقا مانند آینه ی سرویس های بهداشتی ِعلامه حلی است. به خودم خیره می شوم. با همان کیفیت. فقط یک جمله به آن جملات اضافه شده. لعنتی دیگه وقت نداری ...

نوشتم خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست .. پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم ... خواستم ادامه دهم یادم نمی آید اینجا ادعایی کرده باشم. اما بیاد دیالوگی از  روزی روزگاری افتادم آنجا که می گفت من ادعایی ندارم خودش کم ادعایی نیست ..

امشب در مراسم وداع با پیکر چند شهید گمنام، در این شهر شلوغ، مجموعا، سیصد نفر نیامده بودند. می دانی، با خودم فکر می کردم چه خوب که شهید، شهید ِگمانم بود. که پدر و مادرش نبودند. نبودند که این تنهایی و غربت را ببیند ...

می پرسم، با فرض غلتش، اگر وزنه را را رها کنیم، قرقره به کدام سمت حرکت می کند. به جز دو نفر بقیه می گویند معلوم است چپ. می گویم بگذارید به یک صورت دیگر  سوالم را مطرح کنم. اگر نخ سبز را بکشم، نخ جمع می شود یا باز می شود. این بار یک صدا همه می گویند باز می شود. می گویم اشتباه می کنید. می گویند امکان ندارد. معادله می نویسم. اثبات می کنم قرقره به سمت راست حرکت می کند پس لاجرم نخ جمع می شود. یکی بلند می شود و می گوید امکان ندارد حتما یک جای اثباتتان مشکل دارد. خنده ام می گیرد. می گویم برو از تاسیسات یک نوار تفلن بگیر و بیار. می آورد. می گذارم روی میز. شبیه سازی می کنم. نوار جمع می شود. اکثرا لبخند بهت آمیزی به لب دارند.

چیزی که این روزها توی کار می بینم این است که جرات از علم نمی آید از تجربه می آید ...

پس از از دست دادن عزیزی، حالت‌های متفاوتی ممکن است برای آدمی رخ دهد. گاهی نارحتی برای، تنهایی ِخود است، برای از دست دادن داشته ها. گاهی علاوه بر ناراحتی قبلی یک حسرت سخت هم گریبان گیر آدمی می شود. برای جبران فرصت های از دست رفته، محبت های نکرده، دین های بر گردن مانده. سخت ترین حالت اما حالت آخر است. من سالها پیش فرزندی را دیدم که پدرش خودش را از بین برده بود. پسرک مغروق به تمام معنی بود. از طرفی با آنچه از خودکشی شنیده بود، درد آینده پدرش را داشت، پدری که سخت دوستش داشت، تصور خالیدن فیها جنون آور بود برایش، از طرفی غصه یتیم شدن خودش را و از طرف دیگر حسرت کارهای نکرده را .. تلخ بود و جنون آور ... می دانی حالا این روزها  من نمی دانم، برای خودم بگریم، یا برای آن خودی که از دست داده‌امش و یا حسرت کارهای نکرده را بخورم ..

از شرکت که آمدم خوابیدم. باید همه شب را رانندگی می کردم. ده بیدار شدم. با یک لیوان آب و یک دانه خرما افطار کردم، نماز خواندم و زدم بیرون. توی رسالت کاری داشتم که انجام دادم. احساس کردم دیگر نمی کشم ضعف گرفته بودم. سحر و افطار روز قبل هم به همین منوال گذشته بود. در همان رسالت جلو یک رستوران نگه داشتم. ساعت از یازده گذشته بود. داشت تعطیل می کرد. مجبور شدم غذا را بگیرم و بیایم بیرون. همینطور که رانندگی می کردم منتظر جایی بودم که بشود پارک کرد. از رسالت افتادم توی امام علی. دیگر نمی شد نگه داشت. تا خود عوارضی قم تهران رفتم. بعد از عوارضی جایی دیدم، پارک مانند با چند سکو، نگه داشتم. روی یکی از سکو ها نشستم ظرف غذا را باز کردم، آمدم بخورم، یادم آمد لپ تاپم روی صندلی ماشین است، رفتم که برش دارم، چند قدم که به سمت ماشین برداشتم، ناخودآگاه برگشتم و به پشت سرم نگاهی انداختم. دیدم گربه ای رفته سر غذا و مشغول است. برگشتم. اول خنده ام گرفت. بعد که گربه در چشمانم خیره شد دلم گرفت ... دلم گرفت ... رو کردم به گربه و گفتم "ببین خدا چقدر حواسش بهت هست که مرا مجبور کرده از ته رسالت کوبیده بگیرم تا بعد از عوارضی قم تهران بدهم به تو و بروم" ...  بعد یک نگاه کردم به آسمان، سیخ کوبیده را گذاشتم جلوش، مابقی را جمع کردم انداختم سطل زباله و رفتم ... 

از ظهر بچه ها اینجا بودند. دم غروب صادق می خندد و می گوید برویم بیرون جوانی کنیم. نمی گوید کجا. نمی پرسیدم. با لبخند همیشگی می گویم: به قول دکتر، جوانی من در شش سالگی گذشت .. تمام شد .. می پرسد کدام دکتر و ادامه می دهد تازگی با اعاظم هم کلام می شوی. محمد می گوید تازگی ندارد، این همانی است که می گفت پیامبر حدیثی در مورد ابوذر دارد که دوسومش در مورد من هم صدق می کند. صادق با تعجب می پرسد: کدام حدیث. محمد می گوید: همانکه پیامبر گفته بود ابوذر تنها زندگی می کند، تنها می میرد و تنها وارد بهشت خواهد شد. صادق خیره نگاهم می کند. پیش دستی می کنم و می گویم البته فقط دو سومش ابتدایی اش. می خندد و می گوید شاخ شدی. می خندم و می گویم بودم. می گوید توی لفظ گیر کرده ای رفیق. مرام صادق است. حرفهایش را وسط شوخی هایش می زند. می گویم جدا؟ .. جواب می دهد آفت زده ای. می پرسم آفته؟ می گوید زندگی مدرن. مدرنیته دارد توی خودش هضمت می کند. محمد از آن طرف با لحنی طنز آلود می گوید خب صادق حالا ادیسون با کشف برق کمک کرد به بشریت یا خیانت. هان؟ صادق جواب می دهد اصلا کی گفته ادیسون برق را کشف کرد. برق که .. می پرم وسط حرفش می گویم فازت چیه امروز؟ می گوید آفرین اصلا همین فار. می دانی تسلا با ادیسون مشکل داشت سر جریان های متناوب. برای همین ترکش کرد. می دانی ... محمد باخنده می گوید هیچی دیگر من می دانم تهش می خواهد برسد به اینکه هیئت خوب است. هیئت تنها دواست. هیئت .. می خندم و می گویم این را که بدون گفتن این اراجیف هم، ما قبول داریم. صادق جواب می دهد نه می خواهم برسم به اینکه تکنولوژی هم ذات دارد. چرا علامه با نی می نوشت اما با خودکار نه؟ بنای تکنولوژی مدرن بر چیه؟ وقتی هدف از یک اختراع لذت گرایی و اومانیسم است ...  نطقش گرم شده. حوصله ندارم. وسط حرفهایش می گویم احساس می کنم .. نمی گذارد جمله ام تمام می شود. می گوید نه دیگر. دکارت یک جمله معروف دارد که هیچ وقت به حست اعتماد نکن این را یادت باشد و .. .. محمد وسط حرفهایش دستش را می گیرد و می گوید برویم دیر شد .. ازم می پرسند جدا نمی آی؟ .. نه ..

نشسته ام و به چشمان گربه ای که روبرویم ایستاده خیره شده ام ... به چشمانم خیره می شود. چند دقیقه به هم نگاه می کنیم. بعد که بلند می شوم بروم لبخندی می زنم و با خودم فکر می کنم آن اندک امیدی که به این گربه دارم تا چیزی از حالم را فهمیده باشد اصلا به آدم های دور و برم ندارم ..

 

بعضی نوشته های جلال را سخت دوست دارم. تند. صریح. کوتاه. مستقیم. بدون هیچ توضیح اضافه ای ..

"وحشت از مرگ چشم‌های کلفت را که جوان بود، چنان گشاده بود که دیدم طاقتش را ندارد. گفتم: برو سماور را آتش کن. حالا قوم و خویش‌ها می‌آیند و سماور نفتی که روشن شد گفتم رفت قرآن آورد و فرستادمش سراغ صدیقی که به نیما ارادتی نداشت تا شبی که قسمتی از «قلعه سقریم» را از دهان خود پیرمرد در خانه ما شنید. و تا صدیقی برسد من لای قرآن را باز کردم. آمد: «والصافات صفا...»"

وارد اتاق می شود. می گویم: ممد حسین سینه کفتری می آی تو؟ اینجا لات خونه نیستا؟ سینه اش را می دهد جلو. شانه هایش را می اندازد عقب. دست هایش را از بدنش دور می کند. آن دستی که کیف حاوی مدارک کنترلی را دردست دارد می برد کمی عقب. آن دست دیگرش را می برد بالا به سمت جلو، با انگشت سبابه اش به آسمان اشاره می کند. انگشت شستش را هم  به صورت قائمه با انگشت سبابه اش نگه می دارد و سه انگشت دیگرش را توی دستش جمع می کند. بعد می زند زیر خنده، بلند، و با لحن کشدار لوتی واری می گوید: آقای مهندس ..  آقای مهندس ما لوتیم برادر، لوتی. میزنم زیر خنده و می گویم برو بچه برو از خدا بترس ... امروز دیدم زیر آماری که در سیستم ثبت می شود برای جلسات مدیران یکی نوشته نوشته برو از خدا بترس ..

... خندیدم و پرسیدم با همه ی این تفاسیر حسابی است یا نه. گفت از نظر کی. گفتم فرق می کند مگر. گفت خیلی. گفتم از نظر من و خودت. گفت از نظر من هست از نظر تو اما نه. خندیدم و پرسیدم نظر من مگر چگونه است؟ گفت خاص، دایره اش محدود است. پرسیدم آن وقت از نظر خودم، خودم، آدم حسابی محسوب می شوم یا نه. جوابش فوق العاده بود. گفت  فکر نمی کنم، اگر هم بشوی خیلی خیلی سخت .. بقیه مسیر را فکر می کنم. فکر میکنم این برداشت از کجا آمده ..

می دانی زمین خوردن های سخت از همین لغزش های نرم شروع می شود ...

اصلا از این به بعد شما باش و شانه هات

ما را برای گریه .. سر ِآستین، بس است ..

 

پ ن:
یک عمر پریشانی دل .. بسته به مویی ست ..

 

مدتهاست هر قدر که اطرافم بیشتر شلوغ می شود، بیشتر احساس تنهایی می کنم ...

 

 

پ ن:
میان این همه مهمان، چقدر تنهایم .. میان این همه ناخوانده، کفش های تو .. نیست ..

شیشه سمت راننده پایین بود. جریان باد زنبوری را وارد ماشین کرد. بچه ها ترسیده بودند. با اصوات و حرکات عجیب و غریبی سعی داشتند زنبور را از ماشین خارج کنند. در آن هیاهو و درست وسط معرکه شهاب پرسید از خدا به اندازه این زنبور می ترسید. بچه ها خندیدند. کسی جدی نگرفت. شهاب اما جدی بود. اینبار قسم جلاله خورد، نه والله می ترسید؟ تا انتهای مسیر دیگر کسی حرفی نزد.

 

رفتیم قبرستان، تخت فولاد. شب از نیمه گذشته بود. به آسمان خیره شد. کمی که گذشت با انگشتش به آسمان اشاره کرد و گفت: به آسمان اینجا نگاه کن. یک جور خاصی نیست؟ من مدت هاست که هر هفته چندشب را می آیم اینجا، آسمان اینجا خیلی فرق می کند با بقیه ی شهر. مات نگاهش می کردم. دوباره تکرار کرد: نه جدا، یک جور خاصی نیست؟ لبخند زدم و با خودم فکر کردم فهمیدن این خاص بودن، آدم خاص می خواهد، نگاه خاص ..

مصاحبه چند راکب موتور استریت را نشان می دهد. برق شوق را در چشمانشان می بینم. چیزی غیر از ماده. می گویم چقدر خوب است که کسی به چیزی این چنین شدید علاقه داشته باشد و با همه وجود دنبالش کند و بعد می پرسم راستی چرا من هیچ وقت به هیچ چیز شدیدا علاقه نداشتم؟ می گوید: "داشتی مادر، داشتی، مگر عاشق کتاب نبودی، مگر هر وقت نبودی توی کتابخانه ها و کتاب فروشی ها پیدایت نمی کردیم. مگر هرچه داشتی کتاب نمی خریدی.  فکر می کنم .. نه، من عاشق کتاب نبودم، من فقط توی کتابها دنبالش می گشتم ..

 

مکالمه ام با مادر چقدر شبیه این آدم هایی است که از زندگی قطع امید کرده اند. حتی مادر هم از ماضی ساده  استفاده می کند. دقت که کنی می بینی که  این نوشته ها پر است از ماضی نقلی. گاهی به صورت افراطی. پر است از فعلی هایی که می خواهند بگویند، حداقل گذشته، هنوز جاریست، اما نیست، می دانی؟

- رفتم و به جوانی که مسئول آنجا بود به انگلیسی گفتم هندزفری ام اینجا گم شده .. نگذاشت جمله ام را تمام کنم. به عربی گفت نمی فهمم. گفت عربی بگو. خندیدم. خندید. یکی دو جمله به طنز گفت. حرفهایش را می فهمیدم اما برای گفتن چیزی به ذهنم نمی رسید. کمی فکر کردم از سر شوخی به گوشم اشاره کردم و گفتم الهندزفری .. الهدفون .. گفت خب. خندیدم و گفتم المفقوده. خندید و پرسید المفقوده؟ گفتم نعم. زد زیر خنده و گفت الفاتحه .. اینبار با هم خندیدیم ...

- اولین جایی که رفتم داروخانه بود. جوانی با روپوش سفید آنطرف ایستاده بود. به انگلیسی گفتم قرص سرماخوردگی بزرگسالان می خواهم. به عربی گفت نمی فهمم. به انگلیسی توضیح دادم که سر درد و آب ریزش بینی دارم و گلوم درد می کند. چند ثانیه ای فکر کرد و پرسید فلو؟ خوشحال شدم و به انگلیسی گفتم دقیقا. فلو. اینفلونزا. با این وجود حرکتی نکرد. انگار که شک کرده باشد. پیرمردی که کنارم بود خندید، زد روی شانه ام و گفت جوان چرا سختش می کنی رو که کرد به جوانی که رو پوش سفید پوشیده بود و با خنده گفت دوا زکام. جوان خندید و رفت یک ورق سرماخوردگی آورد. 

زدم روی شانه اش و گفتم جوون نبینم بریده باشی. خندید و گفت میدونی دادا، چپم پنچر شده س. خندیدم و گفتم مث راست من. خندید و گفت بچه سوسولیم دیگه. خندیدم و گفتم اون جلوتر که دارن پشت پیراهنا می‌نویسن ما هم بدیم بگیم پشتشون بنویسن "بُریدگان ِحرم ِ دوست .."

Life is not easy for any of us. But what of that? We must have perseverance and above all confidence in ourselves. We must believe that we are gifted for something, and that this thing, at whatever cost, must be attained.

Marie Curie

.

 

رجب سال 90 بود. با دوستی گپ می زدیم. گفتم برایم عجیب است که در دعای ماه رجب می گوییم جمیع خیر الدنیا، جمیع خیر الاخره، جمیع شر الدنیا اما به آخرت که می رسیدم می گویم شر الاخره. هر بار از خودم می پرسم چرا شر آخرت یکی است. چند روز بعد آمد و پاسخی مستند آورد. از آن روز بیشتر از سه سال گذشته. الان یادم نمی آید پاسخش چه بود. اما دیگر برایم سوال نیست. امروز بعد از سه سال، اگر کسی ازم بپرسد، می گویم من فکر می کنم شر آخرت یک چیز بیشتر نیست و آنهم خود آدم است. خود ِ خود ِآدم ..

 

روزی بر زفان استاد امام ابوالقاسم قشیری برفت که، بیش از آن نیست که بوسعید حق را دوست می‌دارد و حق سبحانه و تعالی ما را دوست می‌دارد، فرق چندین است که در این راه ما پیلی‌ یم، بوسعید پشه‌ ای.  این خبر به شیخ ما آوردند. شیخ آن کس را گفت برو به نزدیک استاد شو و بگو که آن پشه هم تویی، ما هیچ چیز نیستیم ..

اسرار التوحید

در دفترم نشسته ام. خالی ِخالی ام. هیچ کس نیستم. هیچ چیز نیستم. هیچ. از همه وجود اگر چیزی باشم تنها بغضیم که عرضه ترکیدن ندارد. دلم می خواهد مجیر مطیعی را بگذارم و پا به پایش زار بزنم. اما نمی شود. همیشه همین طور بوده. چه روزها که به  این چشم ها التماس کرده ام. و  چه لحظاتی که سر تا پا اشک بوده ام اما دنیا مجالش را نداده.با چشم هایی که نمی توانم لایه اشک رویشان را حذف کنم با لبخند و قهقهه مشغول سر و کله زدن با این و آنم. البته که نیازی نیست. کسی نیست که حالم را بفهمد. قلبم مچاله شده. امروز بیشتر از همیشه، عمیق تر از گذشته، متراکم تر و انبوه تر از لحظه به لحظه زندگی‌ام، خالی ِخالی ام. امروز بیشتر از همه ی روزهایی که بر من گذشته، بیشتر از همه ثانیه هایی که تجربه کرده ام، می بینم هیچی نیستم. دل گیرم، نه. دلم دارد می ترکد. نود و شش، مثل گنجشک کوچک ِآواره ی بی کسی، در چنگالم گرفته و مدام در هم فشارم می دهد. تمام اسختوان هایم له شده. شیره ی جانم از لا به لای انگشتانش دارد می چکد. بر قله ی خاکستر خواستنها، آرزوها و حتی امید هایم ایستاده ام و در اوج استیصال و بیچارگی سر به گریبان فرو برده ام. دلم می خواهد زار بزنم. دلم می خواهد سرم را بگیرم در دستهایم و زار بزنم. اما ... اما همانطور که دارم این مطالب را می نویسم لبخند می زنم و به کسی که جلو میزم نشسته توضیح  می دهم ضربه در کدام راستا بر قطعه وارد می شود و چرا سرعت خطی در جهتی که می گوید پس از ضربه تغییر نمی کند و پشت تلفن از کسی که زنگ زده بابت حماقت نیروی زیر دستم عذرخواهی می کنم. می بینی، من همیشه همینقدر اشتباهی بودم.  همینقدر درک نشدنی. همینقدر تنها. همینقدر گنگ و نا مفهموم. هیچ وقت در زندگی این همه احساس اشتباهی بودن نکرده بودم. هیچ وقت در زندگی اینقدر احساس تنهایی و بی کسی نکرده بودم. هیچ وقت در زندگی اینقدر حسرت روزهای از دست رفته را نخورده بودم. هیچ وقت در زندگی این همه حسرت زده نبودم. توکل آخرین حربه بود. من حتی در معنی این آخرین حربه مانده ام. من حتی توهم چنگ زدن به دامان تو را از دست داده ام. من خالی ِ خالی ام. تنهای ِ تنهایم. بغض هایم را فرو می خورم. اشک هایم را به داخل حواله می دهم، تنها به امید ِ کمیل شب، ولی تو را، قسم به آن لحظاتی که مثل مار در خودم می پیچم، این اشک های فرو خورده را شب به من بازگردان.

 

نود و شش که تمام شود می شود ده سال. پنج سال اول را از منکرات نهی می کرد، پنج سال دوم را دعوت ..

"بی خیال چی شم؟ می دونی، یه چیزی باید باشه که آدم بی خیالش بشه، بی خیال هیچی نمیشه شد .."

مغازه دار پرسید چه رایحه‌ای؟ بدون معطلی گفتم تلخ. پرسید تلخ و ..؟ ایده‌ای نداشتم.

ولا تکونوا کالذین نسوا الله .. فأنساهم أنفسهم ... فأنساهم أنفسهم ... فأنساهم أنفسهم ... فأنساهم أنفسهم ...

زهرا صدر: بعد از نجف هم که رفتند لبنان. آن هم همان قدر سخت بود ولی چون بالاخره دو سه سالی بود که دور شده بودند دیگر مثل همان زخمهایی بود که ما ... راوی: عادت کرده بودید؟  زهرا صدر: عادت نکرده بودیم. ولی پذیرفته بودیم ...

7 روایت خصوصی|حبیبه جعفریان

 

پ ن:
زهرا صدر: به نظر من صبر با بردباری خیلی فرق می کند. صبر این است آدم چیزی نگوید، اما بردباری یعنی اینکه مشکل را در وجود خودش حل می کند و راضی است به رضای خدا ..

برایم مثل ستاره شبانگاهی می درخشید. او را خیلی دوست داشتم، اما از دور ...

وینستون چرچیل | ...

گاهی شب ها بسیار اندوهناک و خالیست ..

قمارباز|داستایوفسکی

در این حین استاد پیر من از اینکه همه چیز دور و برش کاملا عادیست حیرت زده بود. آیا دنیا نباید بیاستد؟ آیا مردم خبر ندارند چه بلای سر من آمده؟ اما دنیا نایستاد، هیچ. هیچ توجهی هم نداشت و موری همان طور که با سستی در ماشین را نگه داشته بوداحساس کرد انگار دارد در گودالی پرت می شود. با خودش فکر کرد حالا که چی؟

سه شنبه ها با موری | میچ آلبوم 

و من امروز باز به این فکر می کردم که بیش از آنکه عاشق ِچه چیزی یا چه کسی شدن اهمیت داشته‌باشد، نفس عاشق شدن است که اهمیت دارد، عشقی اگر جریان یافت، از هر جایی، آخر راهش را به دریا پیدا خواهد کرد، وسیع خواهد شد ..

"نگران حال من نباش. حالم بد نیست. یعنی دیگه از این بدتر نمیشه ..."

 

پ ن:
زندگی نشانم داده همیشه از هر بدی، بدتریست. و یک جمله ترسناک از امیر المومنین(ع) که "هر کس مصائب و اندوههاى کوچک را بزرگ شمارد خداوند او را به بزرگهاى آنها گرفتار گرداند"

The man who views the world at 50 the same as he did at 20 has wasted 30 years of his life.

 

پ ن:
محمد کلی درگذشت. این جمله اش را دوست داشتم. "مردی که دیدگاهش در پنجاه سالگی مثل دیدگاهش در بیست سالگی است، سی سال از عمرش را تلف کرده"

منتظر کسی نیستم ... از سر خستگی در این ایستگاه نشسته ام ..

 

پ ن:
ای دوریت آزمون ِتلخ زنده به گوری ...